خلاء
تو که رنج می بری
بهار دیر می کند
زمستان کش می آید.
تو که اشک می ریزی
مونالیزا دیگر نمی خندد
بغض می کند.
تو که سکوت می کنی
شعر به حرف نمی آید
لال می شود.
تو که دور می شوی
نفس بند می آید
خلاء می شود.
تن ناز
صورتگران چین
طرحی از نگاه تو بر ماه در برکه کشیده اند
که بودا
در سکوتش
با آن معراجش را آغازید
پلک که میزنی
جهانی را از آسمان
محروم می کنی.
صبح به مثابه جهنم
حالا تو نیستی
و انتحار مرگ می خواند مرا
تا به زندگی بزنم بی محابا
صبح، جهنمی را بیدار شوم باز
ظهر، خواب را خمیازه بکشم
شب، کسی را به جایت به آغوش بکشم
شدن ِ مرد ِ کاری اهل زندگی
وفادار به ادراک ِ زن در قاعدگی
یا اینکه قرمز کنم حمامی را که بی نفس تو گرم نمی شود دیگر
و نیستی.
که حالا مگر هست هستی؟
حالا که تو نیستی.
به همین سادگی
آخرین کتلت رو که گذاشت توی ماهی تابه، به مچ دستش نگاه کرد اما ساعتش دستش نبود، به ساعت دیواری نگاه کرد و قلبش تندتر زد. قوری رو برداشت و خالی کرد توی نایلونی که از کشوی کابینت پایینی درآورده بود، نایلون که پر شد، گرفت روی روشویی و از پایین با ناخون سوراخش کرد، آبش که رفت، سرش رو گره زد و انداختش توی سطل آشغال. دستش رو شست و زیر ناخون هاش رو تمیز کرد. رفت و نشست روی مبل جلوی تلویزیون و سعی کرد به ساعت نگاه نکنه. کنترل تلویزیون رو برداشت و روشنش کرد، خیلی سریع کانال ها رو بالا پایین کرد و خاموشش کرد. رفت توی اتاق خواب و لباسای رو جالباسی رو برداشت و اتو رو زد به برق و اونجاهایی رو که چروک شده بود رو اتو کرد. لباسا رو گذاشت روی تخت و رفت توی آشپزخونه و رسید سر گاز. کتلت اول رو برگردوند که صدای بسته شدن در خونه رو شنید. از آشپزخونه پرید بیرون و کیف مرد رو دید که روی مبل بود و رفت سمت اتاق خواب. تکیه داد به چارچوب در و پرسید: چی شد؟ مرد رو دید که مثل هر روز جوراباش رو لوله می کرد. مرد گفت: هیچی. سعی کرد آروم باشه اما نفهمید چرا آه کشید که مرد برگشت و توی چشماش نگاه کرد و گفت: بذار دست و رومو بشورم، می گم بهت، خیالت راحت. خودش رو کشید کنار تا مرد رد بشه، رفتن مرد به سمت دستشویی و پیچوندن دستگیره و باز و بسته شدن در دستشویی رو که نگاه کرد، دستش رو کشید روی پیشونیش و سعی کرد بغضش رو بخوره. رفت کیف رو از روی مبل برداشت و بازش کرد و جواب آزمایش رو پیدا کرد. بازش کرد و دونه دونه کلمه هاش رو خوند و رفت سمت آشپزخونه و رسید پای گاز. در حین اینکه سعی می کرد کتلت ها رو که سوخته و چسبیده بودن به ماهی تابه بکنه و بذاره توی پیش دستی کنارش، مرد وارد شده بود و نشسته بود و نون رو زده بود توی ماست و چشماش رو بسته بود. کتلت ها رو گذاشت جلوی مرد و گفت: خب؟ مرد دستش رو از توی یقه اش درآورد و چشماش رو مالید. زن جواب آزمایش رو نشونش داد و گفت: من که اینو نمی فهمم، بگو ببینم مامانم چشه؟ راست میگفتن؟ صدای کوبیدن قاشق روی یخها رو که شنید چشمهاش رو بست. بالاخره مرد یخ رو انداخت توی لیوانش و نوشابه رو باز کرد و ریخت روی یخها و گفت: آره راست می گفتن. زن دستش رو برد جلوی دهنش و گفت: چقدر وقت داره؟ مرد به آرومی برای خودش لقمه گرفت و گفت: زیاد نیست، شاید چند روز. کاغذ از دست زن افتاد، از آشپزخونه رفت بیرون و افتاد روی صندلی و صندلی کج شد و افتاد زمین، گریه اش گرفت، مرد رو صدا کرد، اما مرد چیزی نشنید و به خوردن غذاش ادامه داد.
پ.ن: عنوان مطلب اسم فیلمی از میر کریمی.
در کمال خونسردی
گپش با سوپری که تموم شد، ازش خداحافظی کرد و پیچید توی کوچه ی باریک دراز شبها ترسناکِ پشت باغ قدیمی. کلید انداخت و در رو باز کرد و سلام کرد و کیف اش رو انداخت روی مبل و توی تاریکی دالان خونه گم شد. زن تکیه داده بود به چارچوب در اتاق خواب که ازش پرسید: چی شد؟ و اونم داشت جوراباش رو لوله می کرد توی هم که گفت: هیچی. آه زن رو شنیده بود که برگشت و توی چشمای نگرانش نگاه کرد و گفت: بذار دست و رومو بشورم، می گم بهت، خیالت راحت. از دستشویی که توی هال بود اومد بیرون و طول فرش زیر پاش رو با دوتا قدم طی کرد، نشست سر میز کوچیک توی آشپزخونه ی غرق شده در بوی سوختگی ته ماهی تابه ی روی گاز که زن رو کرد بهش و نگاش کرد. سفره ی گلگلی سفید روی میز رو باز کرد و یه گوشه از تافتون توش رو کند و کرد توی ماستی که توی ظرف چینی سفید گلگلی ریخته شده بود و سرش رو پایین آورد تا ماست از روی نون چکه نکنه و بریزه روی رو میزیای که پارسال برای روز زن براش خریده بود، نون و ماست که لای بزاق دهنش جا گرفت، چشماش رو بست و سعی کرد به خنکی ماست فکر کنه، چشماش رو که باز کرد دید کتلتها جلوش توی پیشدستین و روغنشون داره از منفذهاش میزنه بیرون. زن گفت :خب؟ مرد دستش رو که توی یقهاش بود و داشت سینهاش رو میخاروند در آورد و چشمای خستهاش رو مالید. زن دست کرد توی جیبش و کاغذ آزمایش رو بالا آورد و گفت: من که اینو نمی فهمم، بگو ببینم مامانم چشه؟ راست میگفتن؟ مرد با قاشق زد روی چند تا یخ که بهم چسبیده بودن و دوتاشون رو جدا کرد و انداخت توی لیوانش. نوشابه رو باز کرد و هیس صدا داد، تا نصف لیوان که ریخت صبر کرد تا کفش بخوابه و دوباره شروع کرد به ریختن و گفت: آره راست میگفتن. زن نالید که: چقدر وقت داره؟ مرد قاشق رو گذاشت وسط کتلت و نصفش کرد، نصفهی بزرگتر رو گذاشت لای نونی که دولا کرده بود و گفت: زیاد نیست، شاید چند روز. زن از آشپزخونه خارج شد و هقهقاش توی خونه پیچید که مرد لقمه رو بالا برد و گذاشت توی دهنش و جویدش.
پ.ن: عنوان مطلب اسم فیلمی از ریچارد بروکس
آدمهای رنگین کمانی
این رو من ننوشتم، کس دیگه ای نوشته و خواسته بذارمش اینجا.
مهم این نیست که کی هستیم؟ اسممان چیست؟ چه قیافهای داریم؟ خانهمان کدام نقطه ی این شهر درندشت است؟ شغل یا ماشینمان چیست؟ چقدر درس خواندهایم؟ یا هزار چیز دیگر...
مهم اینست که همهمان آدمیم با خصوصیات مشترک، که این خصوصیات در بعضی پررنگتر نمود پیدا میکند، در برخی کمرنگتر! مثل رنگینکمانی با رنگهای یکسان که فقط سایه روشنش فرق دارد. وقتی انسانها را اینگونه ببینی همهی کارهایشان برایت توجیه میشود؛ دیگر از دیدن حرکات عجیبشان که گاهی اثراتش دامن تو را هم میگیرد متعجب و عصبانی و ناراحت نمیشوی...
اگر اینگونه فکر کنی، وقتی کسی هلت داد به آرامی بلند میشوی لباست را میتکانی و به راه خود ادامه میدهی چون یادت میافتد تو هم مثل او ممکن است در موقعیت مشابه یا متفاوت (چه فرقی می کند؟) کسی را هل دهی سرش را هم بشکنی و فرار کنی، فقط شاید درد این هل داده شدن را که کشیدی به خودت بگویی اوه یادم باشد کسی را هل ندهم! که اگر یادت بماند آن وقت برخی رنگهای رنگینکمانت روشنتر میشود، دیدی بعضی آدمها چقدر روشنند؟ به خاطر رنگینکمان درونشان است! انگار تو را هم روشن میکنند مثل شادابی و تر و تازگی آفتاب پس از باران میمانند.
هیچ آدمی بدتر یا بهتر از ما نیست فقط تصمیم گرفته برخی رنگهایش را تیرهتر یا روشنتر کند...
حرفهایم راجع به زندگی هم مصداق دارد چون ما آدمها خود زندگی هستیم...
پس اگر از این زاوایه به آدمها و البته به زندگی نگاه کنیم دیگر دست از مطلق فکر کردن بر میداریم، حتی بدترینهایمان خوبیهایی هم داریم و بدبختترینهایمان هم خوشبختیهایی داشتهایم، ولی ترجیح میدهیم خوبیها و خوشبختیهای کوچک را نبینیم و دنبال تیرگیهای زندگی و شخصیت خود و دیگران باشیم و آنقدر پررنگش کنیم که تمام رنگهای روشن زندگیمان را در بر گیرد مثل
ابرهای سیاه که جلوی نور خورشید با آن عظمت را می گیرند.
همین
آخر و عاقبت گمشدگان
ادامه:
کنار رفتن پرده. اینجا وقتی هیولای جزیره رو دیدن متعجب شدن. در ضمن جک (من) دست از فداکاری برداشت و توی عکس ظاهر شد.

رخوت. این عکس نمادی از سیاهی اعماق جزیره است. افسردگی بیداد می کنه. به دنبال کور سوی امیدی هستن (مخصوصن حالت نگاه جولیت) .حتا جین (وحید) رو می بینید که دست به دیوار زده و سری به تاسف تکان میده.

تفکر. به انگشت کیت (هومونید) دقت کنید. جین چون انگلیسی نمی دونه اینجا جدایی نمادینش رو از گروه به رخ می کشه. جان لاک که همیشه غریزی عمل کرده مطمئنن نیازی به تفکر نداره

بازگشت به خویش. به پای خم شده ی جولیت (ایرن) دقت کنید. کلی حرف داره از عشق میگه. غافل از اینکه سویر (رامین) دو قدم اونورتر داره به دختر دیگه ای فکر میکنه. کیت توهم فرار داره. جان لاک باورش نمیشه پاهاش سالم شدن. جین تو دلش آشوبه. به چهره ی خوشحالش توجه نکنید.

مردم داری. این عکس واسه آشنایی زدایی از تصور بیننده گرفته شده. تا بفهمید که ما بازیگرا هم مث شما هستیم. آره صبح ها صبحونه می خوریم. ما جزیی از مردیم.

اون روسری آبیه مریمه. شخصیتی که توی سیزن بعد نقش خواهد داشت. اما باید صبر کنید.
گمشدگان در قلعه رود خان
پوسترهای سری جدید سریال لاست:
بعد از اینکه جولیت بمب رو منفجر کرد، در قلعه رود خان به هوش آمدند

و در پله ی نهصد و پنجاه و دوم استراحت کردند

جزیره رو که جابه جا کردن به ماسوله رفتند
دچار بی تفاوتی شدند

اما عزمشون رو جزم کردند و به دنبال سرنوشتشون رهسپار شدند

پ.ن: جان لاک ( با بازی محسن) دچار دوگانگی شد و همونطوری که می بینید به گروه پشت کرد.
پ.ن: دنبال من نگردید، نیستم، فکر کردید عکس ها رو کی گرفته؟
پ.ن: معرفی عکس آخر از راست به چپ: ابی، هومونید، محسن، حمید (پسردایی وحید و نه برادرش)، ایرن، وحید، رامین.
از نفس افتاده

آقای رومن گاری
خوشحالم که فیلم «از نفس افتاده» را پسندیدهاید. حمایت شما از من و فیلمسازان جوان، کمک بزرگی است، اگر از ما دریغش نکنید. بسیار مایلم که آقای «آندره مالرو» هم فیلم را تماشا کنند، هرچند شنیدهام که پیش از این چیزهایی درباره فیلم (همینطور 400 ضربه) به گوش ایشان رساندهاند. من فکر میکنم آینده سینمای فرانسه، همین فیلمهایی باشد که ما میسازیم. سینمایی ارزان و در دسترس که ستارههایش در استودیوها جولان نمیدهند. بهنظر ما، بازیگر خوب کسی است که بتواند در کوچه و خیابان، و در کنار مردم، بازی کند. شنیدهام که از بازی «جین سیبرگ» در فیلم خوشتان آمده است. طرحهای زیادی در سر دارم که فکر میکنم در جلب مخاطب کمک میکند. این روزها، به فیلمی فکر میکنم که عنوانش را خواهم گذاشت: «زن، زن است». اما نمیدانم داستانش درباره چه خواهد بود، هرچند پیش از فیلمبرداری، قطعاً، به نتیجه خواهم رسید.
با احترام: ژ. گدار
چه خوبه کارگردان محبوبت (با اسم کامل ژان لوک گدار) فیلمی بسازه که نویسندهی محبوبت ازش خوشش بیاد و کارگردان نامه بنویسه تشکر کنه به خاطر حمایت نویسنده از فیلمش. هم از نفس افتاده رو دوس دارم، هم خداحافظ گاری کوپر، و حالا این دو جایی با هم تلاقی کردند، لااقل خالقهاشون. رومن گاری از جین سیبرگی که توی از نفس افتاده بازی کرد خوشش اومد و تا زمان مرگ ِ سیبرگ کنارش بود. گاری شبیه لنی که نه بلکه بیشتر شبیه میشل پوآکار* ِ از نفس افتاده است و آخر هم خودش رو از نفس میاندازه. اما گدار هنوز زندست و توی پیری هم فیلم میسازه که هنوز بهترین فیلمش همون اولین فیلمش هست، یعنی از نفس افتاده. گاری اسلحه رو پر میکنه، میشل پوآکار به جین سیبرگ اعتماد میکنه، هر دو میمیرند، یکی به خاطر عشق سیبرگ و دیگری به خاطر لو رفتنش به پلیس توسط او. سیبرگ که مرد، رومن خیلی دوام نیاورد، یه سال بعد اسلحه رو برداشت و کار رو تموم کرد. هفت سال با جین سیبرگ زندگی کرد، خب چیز دیگهای نبوده که به خاطرش زندگی رو تحمل کنه. نامهای که بعد مرگش پیدا کردند میگفت که قضیه ربطی به جین سیبرگ نداشته.
قضیه هیچ ربطی به جین سیبرگ ندارد. خواهش میکنم خیل مشتاقان دلشکسته جاهای دیگری را جستوجو کنند. خیلی ساده میشود به حساب افسردگی گذاشتش؛ ولی واقعیت این است که این افسردگی از اوّل بلوغ تا الان ادامه داشته و فرصتی را فراهم کرده که آنجور که دوست دارم بنویسم. خب، سئوال میکنید چرا.
شاید بهتر باشد جوابش را در رمانی پیدا کنید که زندگی خودم است؛ «شب آرام است» و شاید بهتر باشد جوابش را در آخرین جملهی آن رمان پیدا کنید؛
«بهتر از این نمیشود چیزی گفت.»
آخیش، حرف دلم را، بالاخره، تمام و کمال زدم.
رومن گاری
کاش میشد باور کرد که به مرگ سیبرگ ربطی نداشت. اگر به کتابهای گاری دقت کنید مخصوصن خداحافظ گاری کوپر، متوجه میشید که گاری رای به زندگی میداد، حتا در لحظات سخت، اما موضوع اینه که اون از نفس افتاده بود. همون جوری که میشل پوآکار گفت: خستهام، میرم بمیرم.
***
* میشل پوآکار قهرمان (ضد قهرمان؟) ِ فیلم از نفس افتاده است.
طعم گیلاس
چند روز پیش رفته بودم شرق تهران برای کاری، در حین اینکه داشتم دنبال آدرس می گشتم به اسم کوچه ها و خیابون ها توجه کردم و از اینکه اسم خیابونا اسم شهدا نبودن تعجب کردم، عادت کردیم هر جا که می ریم یه شهید اول اسم کوچه باشه. نمی دونم توی جنگ چند نفر کشته شدن اما اینکه بیشتر کوچه ها و خیابونا از اسمهای اونا نامگذاری شده واقعن وحشتناکه. همه ی اینارو اضافه کنید به این که بعضی کوچه ها چند تا شهید دارن و به ناچار اسم یکیشون رو گذاشتن روی کوچه. اگه اون جنگ اتفاق نمی افتاد و اون آدما زنده بودن و اثرات مخرب جنگ روی ما نمی موند الان زندگی مون چه شکلی میشد؟
زمان جنگ من بچه بودم، خیلی خوب یادم نمیاد اون روزا رو، اما یه چیزای ته ذهنم مونده و هر از گاهی بهشون فکر می کنم( شایدم اونا خودشون رو به ذهنم تحمیل می کنند) یادمه یه شب، توی خواب ناز بودم که متوجه شدم مادرم داره بیدارم می کنه، یه کم که به دور و برم نگاه کردم دیدم همه جا تاریکه فهمیدم که حمله ی هواییه. از اونجایی که خونه پناه گاه نداشت مجبور می شدیم بشینیم یه گوشه. مادرم دستش رو روی سرمون حفاظ می کرد (حداقل به من که آرامش میداد) و انتظار می کشیدیم و با ترس و لرز به هم نگاه می کردیم. مادرم می گفت دعا کنید، و من دعا می کردم که بمبی توی سرمون نخوره، حالا اگه خونه بغلی رو زدن یا محله روبه رویی رو مهم نیست. یا شبهایی که داشتیم از رادیو شب به خیر کوچولو گوش می دادیم که یه دفعه برنامه قطع می شد و یه صدای ترسناکی می گفت: توجه توجه، علامتی که هم اکنون می شنوید علامت حمله ی هوایی یا آژیر قرمز است و معنی و مفهموم آن این است که... بعد خشکم می زد و باز همون روال سابق. یه چند باری هم نزدیک خونمون رو زدن. یه دفعه اش که خیلی نزدیک بود و وقتی برای دیدن رفتم انقدر گرد و خاک بلند شده بود و آدم جمع شده بود که چیزی ندیدم، اما یادمه که همه ترسیده بودن، بزرگ و کوچیک، برای فهمیدن، داشتن پنج سال سن کافی بود. تا چند سال بعد هر وقت با حبیب بازی می کردیم –یه چیزی شبیه دزد و پلیس- وقتی می گفت "عراقی ها اومدن" هنگ می کردم، حبیب فهمیده بود می ترسم و خوب ازش استفاده می کرد. حالا هم که صدای آژیر می شنوم در جا همه خاطرات برام زنده میشن.
حالا، چند روز پیش که نوبل صلح رو دادن به اوباما خوشحال شدم، نمی دونم شاید اونطوری که من فکر می کنم نباشه اما هر اتفاقی که احتمال حمله ی یه کشور دیگه –مخصوصن آمریکا- به ایران رو کمرنگ کنه به نظرم اتفاق خوبیه. همین وضعیت کوفتی، با وجود همه ی اتفاقات اخیر، خیلی بهتر از اینه که آمریکا بیاد و وضع ما هم مثل عراق بشه. خیلی خیلی بهتره.
پیش از طلوع
تو
پیامبرم بودی
و من
پیش از آنکه به رسالتت
آگاه شوی
به تو ایمان آورده بودم
-------------------
پ ن ١: واسه اینکه محسن توی وبش اطلاع رسانی کرده بود و توی کار انجام شده قرار گرفته بودم به روز کردم.
پ ن ٢: محسن بعد از باختی که توی تخته به من داشت و حال اش گرفته شد رفت و گرفت خوابید. حالا هم توی خواب نازه و یه چند تا پادشاه هم خواب دیده که اینارو می نوسیم.
پ ن ٣: نمی دونم چرا مثل محسن افتادم به "پی نوشت" نوشتن، انگار هر کی پشت این میز می شینه روح محسن در اون حلول می کنه و به سبک خودش نگارش می کنه.
جهنم درون
صد تومن دادم به فروشنده و یه نخ کنت گرفتم و با فندک آویزون شده به قفسهی چیپس و پفکها روشناش کردم( خواستم مث محسن باکلاساش کنم و بگم گیراندم دیدم نه من فقط روشناش کردم) و یه پک عمیق زدم و لعنت فرستادم به قلابی بودناش ( مثل همه ی لذتهای این روزهامون). زنگ زدم خونه ببینم حالاش خوبه یا نه و نواب رو به سمت جنوب رفتم و نزدیک دفتر محسن به پسری فکر کردم که از برادرش چاقو خورده بود و زوزه میکشید وقتی وارد اورژانس شد, یاد خلاءی که انگشتهای بریدهاش باید پرش میکردن افتادم. وارد دفتر بیمه شدم و یکی دو ساعتی با محسن گپ زدیم ( میخواستم بگم حرف زدیم دیدم نه واقعن گپ زدیم) و با بلند شدن سر و صدا به بیرون رفتیم و خیلی محتاط به سمت صحنهی تصادف رفتیم و وقتی فهمیدیم اتفاق خاصی نیفتاده خیالمون راحت شد و بعد چند دقیقه محسن رفت و در مغازه رو قفل کرد و به سمت خونهاش راه افتادیم. پپاده اومدیم و محسن از تصادفهای وحشتناکی که دیده بود گفت و معلوم شد مثل من به خاطر تصادفی که توی بچگی جلوی چشماش اتفاق افتاده تا یه مدت از خون و تصادف ترس داشته و به خاطر همین بود که هردومون بعد تصادف جلوی دفترش خیلی با احتیاط و ترس و لرز به صحنه نزدیک میشدیم (تجسم کنید همچین آدمی رو توی بیمارستانی که تارانتینو طراحی صحنه و لباس و زخماش! رو بر عهده داشته باشه). با ایرن راجع به مریضی و سلامتی صحبت کردیم و از چند تا از مریضیها تعریف کرد که تا حالا نشنیده بودم و فکر میکنم بدترین نوع بیماریند. کتابخونهاش پر از کتاب بود و با اینکه بیشتر کتاباش دستاش نبود اما مشت نمونهی خرواه. تنوع کتاباش من رو یاد صورتای زرد و درهم مریضهای لابی بیمارستان انداخت. منتظر نشسته بودن نوبتشون بشه یا مداوا شده بودن و با وجود این نمیتونستن برن خونه, شاید نشسته بودن وقتی حالشون باز بد شد نزدیک به بیمارستان باشن و زودتر دکترا به دادشون برسن. وقتی بهشون نگاه میکنی, وقتی تا حالا توی بیمارستان بستری نشدی اونا رو درست درک نمیکنی, فکر میکنی خب مریضاند دیگه, اون بانداژ انگار از اول روی سر و صورتشون بوده, اون سرفهها و درد کشیدنها انگار روند ثابت زندگیشونه, بعضی اوقات به نظر میاد بیماریشون مثل رنگ چشم و ابروشون یه چیزی طبیعی و مادرزادیه. آخه از کجا میشه فهمید مرد خستهای که زناش رو به اورژانس آورده و زناش علاوه بر بیحالی و کرختی, فریاد می زنه از بیماری همیشگیاش افسرده هم شده , از کجا میشه فهمید مرد چه احساسی داره, که بخوای درکاش کنی. به خودش فکر میکنه؟ به زناش؟ به زندگیای که نداره؟ گیرم تیم مورد علاقهاش چهار تا به تیم رقیب بزنه, یا اینکه مادرش هر روز زنگ بزنه خونهشون و حالشون رو بپرسه. چه فرقی میکنه فیلمی رو که هفتهی پیش توی سینما دید اخراجیها بود یا درباره الی...؟ اصلن گیرم که ترفیع گرفته باشه و حقوقاش هم زیاده شده باشه و واسه مخارج بیمارستان هم به زحمت نیفته, با جهنم دروناش چیکار کنه؟
به هر حال بیمار شدن و به بیمارستان رفتن و دنبال دکتر خوب و کاربلد گشتن غیر قابل اجتنابه و من با این بخش از بیماری کاری ندارم, میخوام راجع به چیزی که توی این مدت ذهنام رو مشغول کرده بود صحبت کنم و اونم اینه که اگه بیمار نباشم چرا نباید خوب و شاد زندگی کنم؟ این دستهایی که دارم و این انگشتها که اون پسر دیگه نداشت به من برتریای میده که به هر چیزی غلبه کنم. تصمیم گرفتم از این به بعد سعی کنم در مورد بیماری به چراییاش فکر نکنم(جملهی ایرن که مکرر گفت "چرا اصلن آدم باید مریض بشه؟" هنوز توی گوشمه) بلکه به چگونه غلبه کردناش فکر کنم.
البته فقط دارم سعی میکنم وگرنه چرا جهنم درون؟
نفس عمیق
توحید, سودههمگانی , ترکمانی, لبخند میزنی, باید لبخند بزنی, تو برای شاد کردن اومدی, پسربچهی خردسال رو میبینی و سعی میکنی به روزهای دیگهاش فکر نکنی, سعی میکنی فکر نکنی وقتی دلش میگیره و به آغوش نیاز داره مادری نیست که در آغوشش بگیره. امیرحسین توی هیچ مسابقهای شرکت نمیکنه, از جاش تکون نمیخوره, حتا موقع گرفتن جایزه سرش رو بلند نمیکنه, جایزهاش رو میگیرم و میارم بهش میدم و سرش رو میبوسم, باز تکون نمیخوره, لعنتی تو فقط چهار سالته. حاج باقری, شبیر, ریجانه. از در خانهی سالمندان وارد میشی و با اینکه خودت رو برای دیدن صحنههای ناراحتکننده آماده کردی اما جا میخوری, از اونی که فکر میکردی سختتره, پیرزن رو با طناب به صندلی میبندن و تو صورتت رو بر می گردونی و به بیرون نگاه میکنی, میدونی یک ساعت دیگه اون بیرونی و صدای فریادهاش رو نمیشنوی, اما پیرزن رو هر بار که لازم باشه به صندلی میبندن.آیت الله سعیدی, ابنسینا, غیاثوند, دختربچه داره نقاشی میکشه, تو کمکش میکنی, یه صورت میکشه و شروع میکنه به رنگ کردن موهاش, از چند تا رنگ برای موهای صورت استفاده میکنه, بهش میگی چرا موهاش چند رنگه, میگه این مامانمه, موهاش رو فشن کرده. هفته بعد باز توی همون شیرخوارگاه برنامه داریم, باز دختر بچه صورتی میکشه با موهای رنگارنگ, چیزی ازش نمیپرسم, اما اینبار خودش میگه که مامانش رو کشیده که فشن کرده. آخرین نفری هستش که نقاشیاش رو تحویل میده, آخه باید به بهترین نحو مادرش رو بکشه. شایستگان, حضرت رقیه, ملائک. پیرزنها و پیرمردها اومدن توی سالن و دارند نمایش رو تماشا میکنند, همه محو تماشای دفع کردن فیل هستن و نگران عاج فیل که جایی رو پاره کرده, اما توی اتاق آخری پیرزنی روی تخت خوابیده که با دهان باز داره به سقف نگاه میکنه, دوست نداری مزاحمش بشی, اما جلو میری و میبینی که اینجا حضور نداره, حتا اگه دستش رو لمس کنی و توی لحظهای که کسی نمی بیندت دستش رو بوس کنی باز هیچی متوجه نمیشه, انگار جایی نزدیک در بهشت منتظره و به آسمان نگاه میکنه تا چشم تو چشم بشه با کسی که باید اجازه بده همین آخرین قدم باقی مونده رو برداره.
از شدت تشویق ممدکاران و پرستاران مراکز میشه خوشحال شد و نفس عمیقی کشید و احساس رضایت کرد و همینطور میشه فهمید که روزهای دیگهی اون آدمها با چه کسالتی سپری میشه و چه بسا ناراحتکننده و زجرآور.
----------
پ ن: اسامی متن اسم شیرخوارگاها و خانههای سالمندانه که این چند روزه با دوستان اونجا برنامه داشتیم
ماداگاسکار واقعی
1. بچه که بودم و صبحها, از خواب که بیدار میشدم پدرم همیشه بیهوا پیداش میشد و زودتر و قبلتر از من سلام میگفت, اونم به شیوهی خودش, همیشه میگفت: سلام بر عالم عشق و معرفت. اون موقع از بس این عبارت رو شنیده بودم واسم تکراری شده بود و هیچوقت راجع به معنیاش فکر نمیکردم. بزرگ که شدم تازه فهمیدم چرا زودتر سلام میکرد, چرا «عالم عشق و معرفت» و نه مثلن «پسرم». بعدها فهمیدم دیالوگ یه فیلمی باید باشه اما لحناش حتمن واسه خودش بوده. حالا که پیر شده و موهاش سفیده و زیاد صحبت نمیکنه دیگه بیهوا پیداش نمیشه, فقط سلام خشک و خالی. حالا هر صبح سعی میکنم بهش زودتر سلام کنم, دارم تمرین میکنم, بالاخره یه روز بهش میگم. سلام بر عالم عشق و معرفت.
2. این دیالوگ هومر سیمپسون شما رو یاد چه آدمایی میاندازه؟: بچهها, شما به بهترین نحو تلاش خودتون رو کردین و به طرز فلاکتباری شکست خوردین. پس درسی که باید گرفته شه اینه که, هرگز تلاش نکنید.
3. میدونم تکراریه, میدونم در ظاهر شعاریه, میدونم خیلیهاتون بهش اعتقادی ندارید, اما این روزا توی بهشتیم. یکی دو ساعت مونده به افطار احساس میکنم توی ملکوت خدا قدم میزنم.
4. خبرنگار: چه نصیحتی برای یک زن دارید؟
ادیت پیاف: عشق
خبرنگار: برای یک دختر جوون؟
ادیت پیاف: عشق
خبرنگار: برای یک بچه؟
ادیت پیاف: عشق
LA MOME
5. جیغ نمیزنی, هر چقدر هم که سختتر و محکمتر ضربه بزنن, باز جیغ نمیزنی. صبر میکنی, صبر میکنی و انتظار میکشی تا حرفهایش تمام شود, چهرهات سردی سابق را دارد, ایستادهای و به چشمهایش نگاه میکنی, روز میگذرد, شب میگذرد, زمان در سفر است, برزخ میآید, جهنم میشود اما جیغ نمیزنی. تو هیچوقت چیزی نمیگی, گلویت بغض مدام دارد, نگاهم که میکنی آبستن میکند چشمهایم را. ایستادن را آموزشام دادی با سکوت.
6. با یه ماداگاسکار واقعی طرفم, این دفعه شوخی بردار نیست. وقتی ارتفاع کم میکنی همین جوری هم میشه خب.
7. فیلم زندگی شگفت انگیز املی پولن رو دیدید؟ پس دانلود کنید
Yann Tiersen - La Dispute
تکهای از متن ترانه:
«but don't be scared, i found a good job and i go to work every day on my old bicycle you love»
ایکس لارج
- از این رنگ همین یه دونه مونده که پشت ویترینه
- باشه همونه بده
- این ایکس لارجه , می خوره بهت؟
- آره می خوره , بیارش. چنده؟
- قابلتو نداره, هفتاد هزار تومن
- اِاِاِاِاِ... چیزه...گفتی ایکس لارجه؟!
چشمهایش
من میشناسمش ١٢۶ سالشه
پیرمرد دست بچهی چهار سالهاش رو گرفت و زیر بار نگاه دیگران که روی شونهها و پیشونیاش حس میکرد از در خونه بیرون اومد. پشت به دختر جونی که ریز میخندید ایستاده بود و وانمود میکرد که در رو قفل می کنه. صدای خندهها رو می شنید که پشتاش بلند بود و به دست اش نگاه کرد که داشت میلرزید، همونطوری که پاهاش میلرزیدن، با یه ریتم خاص، انگار با فراز و فرود صدای خندهها، پاها و دستهاش به چپ و راست میرفتن و برمیگشتن، همون جا ایستاده بود و توان نداشت مسیر خونه تا سرکوچه رو طی کنه، ظاهرش کوچه بود، اما در اصل راهرویی بود که متهم به قتل رو به پای چوبهی دار میرسوند، دار براش خود آزادی بود، به این فکر کرد که اگه بکشناش بالا راحت میشه، مثل مسیح. اما فعلن باید از جلجتا فرار میکرد.
پسربچه آستیناش رو کشید و به خودش اومد،سعی کرد جلوی چهارسالگیاش کم نیاره، خودش رو جمع و جور کرد و راه افتاد. هر قدماش ماحصل هزار تصمیم بود که توی هر ثانیه میگرفت، هر قدماش به اندازه ی یک سال ازش توان میگرفت، هر قدماش پشت کردن به تمام ترسهاش بود، ترسهایی که با هر قدم میمردن و با قدم بعدی سربرمیآوردن. از جلوی تک تک همسایهها گذشت، همسایههای جدید و قدیمی، همسایههایی که میخندیدن و با دست به حرومزادگی بچهای که دستاش رو گرفته بود اشاره میکردن، نه با انگشت اشاره، که با انگشت شست.همسایههای مهربون هم تمام لطفشون این بود که رفته بودن توی خونههاشون و در رو بسته بودن و نخواسته بودن شاهد این نمایش باشن. اونا فقط همسایه بودن، نشده بود هیچ وقت بیان در خونه ی پیرمرد رو بزنن و بگن مرده ای ، زنده ای؟ چرا صبحها دیگه توی صف نون نیستید؟ میخواید بچهگی حرومزاده تان رو در پارک با ماشین کوچولوها این ور اون ور ببریم؟ نه اونا فقط اسمشون همسایه بود و جز سلام و خداحافظهای گاه و بیگاه هیچ نمیگفتند، این آدمهای خوب حتا توی چشمهای پیرمرد هم نگاه نمیکردن، انگار با خودشون حرف می زدن، انگار اون رو حساب نمیکردن، انگار که اصلن کسی اونجا نیست. آدمهای خوب همیشه بدترین ضربه رو میزنن، با قاطعیت خیرخواهیشون رو صدقه میکنن و خب از اونجایی که اونا آدمهای خوبی هستن هیچ وقت شک نمیکنن، هیچ وقت دست از کارشون بر نمیدارن.
پیرمرد از جلوی خونهی پیرمرد و پیرزنی رد شد که با مهربونی و صداقت براش گریه میکردن، اونا چهار ساله براش گریه میکنن،اونا گریه کنهاش بودن، اما احساس کرد داره توی اشکهای این دو غرق میشه، دست و پا زد اما راه به جای نبرد، آرزو کرد اینها هم میخندیدن، باز تکلیفاش با خندههای همسایهها مشخص بود، اما با این اشکها که تا حلقوماش بالا اومده بودن نمی دونست چیکار کنه. باز پسربچه بود که نجاتاش داد، دستاش رو کشیده بود و برده بودتش دو سه خونه اون ورتر. با خودش فکر کرد چه به موقع، با نگاهاش به پسربچه گفت تو حلال زادهترینی توی این کوچهی قدیمی.
پسرک خندیده بود نخندیده بود، دست پیرمرد رو فشار داده بود نداده بود، قدمهاش رو باهاش میزون کرده بود نکرده بود یادش نبود پیرمرد، به خودش که اومد توی پارک ایستاده بود، پسرک رو که روی تاب نشسته بود هل میداد و با هر خندهی پسرک محکمتر هلش میداد و از توی فکر کوچه و همسایهها بیرون میاومد و به موهای پسرک که باد آشفتهاش کرده بود نگاه میکرد و با خودش مرور میکرد این چند سالی رو که توی خونه مونده بود و خودش رو و پسرک رو از پارک و تاب محروم کرده بود. حالا که برای اولین بار به پارک اومده بود دیگه نگران همسایهها و نگاهشون نبود، حالا که به حلالزادگی پسرک ایمان آورده بود و اون رو به عنوان جزیی از گذشتهاش قبول کرده بود احساس آزادی داشت، حالا دیگه نیازی به هیچ منجیای نداشت، مسیح گونه پسرک رو با هر هلی که می داد متبرک می کرد.
Youth Without Youth
1. احساس میکنم تمام گذشتهام روی دوشم سنگینی میکنه، انگار که تمام روزها و ساعتها وزن دارند و هر لحظه که میگذره، این سنگینی بیشتر و بیشتر میشه. این احساس همیشه وجود داشته، هر وقت به گذشته فکر میکردم یه غمی وجودم رو پر میکرد، مهم نیست خاطراتی که بهشون فکر میکنم خوب هستند یا بد، یک سال ازشون گذشته یا یه دهه، مهم اینه که باعث میشه با تاسف بهشون فکر کنم،نه به خاطر اینکه چون رفتن دارم تصورمیکنم وقتم تلف شده و دارم با کشتن هر ثانیه به مرگم نزدیک میشم، که به خاطر اینکه فکر میکنم هر روزی که میگذره یه تکه از خودم رو جا میگذارم، تکه هایی که برگشتپذیر نیستند، مهم نیست که آدم خوبی خواهم شد یا بد، موفق میشم یا نه، مهم اینه که من ِده یا بیست سالهام یه جایی توی گذشته جا مونده و دیگه نمی تونم تجربهاش کنم.
2. امروز داشتیم با محسن راجع به گذشته و فرصت های ازدسترفته و بیستسالگیهامون صحبت می کردیم و شباهتهامون رو میشمردیم. به محسن گفتم 5 سال دیگه هم با حسرت به الانمون نگاه می کنیم.
3.
»Can I find, peace of mind
Barricades in time
Can I find, peace inside
And let love come save my life«
قسمتی از متن ترانهی زیر بود:
****
پ ن : عنوان مطلب اسم فیلمی از فرانسیس فورد کاپولا : جوانی بدون جوانی
نامی برای کوچه های قلبمان
به زمین افتاد
نه با آه
نه با فریادی
و نه در هیچ قابی
«دست ات برادر»
دستی که درب بهشت را باز می کرد و
نمی دانستم
آسفالت قرمز را
گریستیم
من و فرشته اش
از آرامش چشمان اش که تنبیه مان می کرد:
«نترسید»
ترسیدیم
غرقه در خون رفت و
نام اش را هم ندانستیم.
Don't Give In Without A Fight
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.
Pink Floyd - Hey you
ارنست همینگوی یه زمان نوشت دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن داره, من با قسمت دومش موافقم
( مونولوگ آخر فیلم هفت)
بعدالتحریر:
ترجمهی ترانهی پینکفلوید رو می تونید اینجا بخونید.

