هی یکی توی ذهنم میگه بنویس، بنویس

دیشب عباس آباد بودم اومدم سوار تاکسی بشم مسافری که عقب نشسته بود در رو زود باز کرد که بیاد بیرون و من بشینم. در خورد به دستم و صدای وحشتناکی داد اما نه دردی داشت نه چیزای شبیه این. بعد که نشستیم معذرت خواهی کرد گفتم اصلن نفهمیدم، مهم نیست. فکر می کرد تعارف کردم، چون هی شروع کرد سی ثانیه یه بار یه چیزی گفتن، نمی دونم پول خورد ندارید؟ پولش رو خورد کردم. چقدر ترافیکه ها، نگاش کردم لبخند زدم، همین، بعد گفت چه ادکلن خوش بویی، اسمش چیه؟ حالا من به خاطر حساسیتم ادکلن نمی زنم، گفتم اسمش یادم نیست، دیدم یه طوری نگاه می کنه که انگار حرفم ادامه داره، گقتم البته هدیه است و فرانسویه. حالا بوی ادکلن زنونه بود و واسه دختر کناریم بود. بدجوری عذاب وجدان گرفته بود و داشت یه راهی پیدا می کرد که دوباره معذرت خواهی کنه یا همچو چیزی. میخواستم بهش بگم بیین بیخیال واقعن نفهمیدم، دردم نگرفت اصلن، کلن من خیلی دست و پام رو میزنم به در و دیوار و مبل و همیشه همه جام کبود و زخمیه، الان که چیزی نشده خونم نیومده که راننده گفت خالد اسلامبولی و آقای کناری پیاده شد. وقتی پیاده شد یه مکث کرد و نگام کرد، توی دلم گفتم یا خدا الان میخواد معذرت خواهی کنه، که راننده گاز داد و در باز موند و یه کم جلوتر خودش بسته شد. برگشتم و علامت وی رو با انگشتام نشونش دادم، خندید و اونم وی نشون داد. آخـــــی.
بهش میگم خانم هنوز کلاس جا داره، می تونید ثبت نام کنید. اما باز هر روز میاد از طریق مسنجر می پرسه اونم با یه آی دی جدید. میگم دیروز که گفتم بهتون، حالا چرا آی دیتون رو عوض کردید؟ میگه خواستم ببینم به همه اینو می گید یا نه؟ واسش آیکون عصبانیت رو میذارم، آیکون لاو میذاره. فردا زنگ می زنه میگه فلانیم کلاس جا داره؟ میگم ثبت نام میخوای بکنید یا فقط آمار می گیرید؟ بلند بلند میخنده، حدود ده ثانیه. بعد میگه حالا جدی، جا داره؟ میگم حیف که اینجا کار میکنم وگرنه یه چیز بهت میگفتم، باز میخنده. البته این دیالوگ آخر رو توی دلم میگم، وسط خنده های اون. میگه شما کدومی؟ (جان؟) اسم و فامیل رو میگم. میگه کجا میشینید؟ میگم چطور؟ میگه میخوام بدونم، توی آموزش هستید دیگه؟ بعد کروکی آموزش رو میدم میگه نمی دونم کجاست. میگم کجا ثبت نام کردید؟ میگه پیش خودتون توی اون اتاقه. میگم خب تو که همه رو می دونی چی می پرسی؟ می خنده. اما دیروز بالاخره اومد ثبت نام، بعد که اسمش رو وارد کردم میگه حالا یه تخفیف ویژه بهم بدید دیگه؟ میگم تخفیف ویژه نداریم، در ضمن کار من آموزشه برای تخفیف باید با بچه های مالی صحبت کنید. چشماش رو تنگ می کنه، لباش رو گاز می گیره: تخفیف بده دیگه حامد.  جــــان؟ 

پ.ن: خب حالا نوشتم، راحت شدی؟ که چی، حالا باید نتیجه بگیرم؟ خب اگه نتیجه ای نداشته باشه چی؟ فرض می کنم دو تا اپیزود بودند از یه فیلم پست مدرن. چرا باید هر چیزی یه معنی داشته باشه ؟ یا چه می دونم مثل این منتقد ها اینم دوتا برش بودند از یه روز یه آدم که سعی کرد کرگدنی بنویسه، بدون نیم فاصله، بدون رعایت اصول نگارش.

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦


روشن کردن شمع کیک تولدت در میان زبانه های آتش خانه ی در آتشت

یلدا وقتی یلداست که پدر با خودکارش ثانیه ها را بر روی خانه های جدول نکشد، وقتی که است که مادر، مادر خیره به دستهای پدر، نگران همه جز خودش نباشد.

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠


زیباترین دشمن ستم

دوازده سیزده ساله که بودم، محرم‌ها نقشه می‌کشیدم که چطور خودم رو توی گروه طبال‌های تکیه‌مون جا بدم. هشت نه نفری بودند که طبال بودند، بعضی‌ها دوهول می‌زدند و از شانس من خوب می زدند، و سه نفر هم بودند که به نوبت سه تا طبل بزرگ رو می‌نواختند. من اما خوب نمی‌زدم، سعی می‌کردم که بهتر بزنم خراب می‌کردم. قبل اینکه دسته بریم یا بعد دسته تمرین می‌کردم، وقتی هم که دسته می‌رفتیم به دقت دست‌هاشون رو نگاه می‌کردم، اما هیچ پیشرفتی حاصل نمی‌شد. یه سال یکی از طبال‌ها از محله‌مون اسباب‌کشی کردند و رفتند، یکی از دوهول زن‌ها اومد جاش و من که نیمکت‌نشین طبال‌ها بودم وارد تیم اصلی شدم. شب اولی که دسته رفتیم یه شب رویایی بود، برعکس همیشه و زمان‌هایی که تمرین می‌کردم وقتی شروع به زدن کردم هیچ اشتباهی نداشتم. بعد چند دقیقه هیچ صدایی نمی‌شنیدم، فقط صدای دوهول خودم رو می‌شنیدم، به موقع دست از کار می‌کشیدم و به موقع شروع می‌کردم. همه راضی بودند، پسربچه‌های دیگه رو می‌دیدم که از بیرون و بین اعضای دسته بهم دندان قروچه می‌کردند. من اما مست بودم، اون وسط دسته ایستاده بودم و طبال ها دو طرفم رو گرفته بودند و مداح هم پشت سرم حرکت می‌کرد. تنها صدایی که می‌شنیدم صدای دوهول بود که گوش‌نوازترین صدای ممکن بود.
اون وقت‌ها  فقط دو سه روز آخر دسته می‌رفتند، یه بار دیگه هم دوهول زدم و جای خودم رو دادم به یکی دیگه. حالا امشب که توی خیابون دسته‌ها رو می‌دیدم، دلم غنج ‌رفت. هنوزم نوجوان‌ها طبال هستند و خوب که به‌شون نگاه کنی شوق رو توی چشم‌هاشون می‌بینی. اصلن این صدای طبل چیز غریبیه. محرم رو دوست دارم، این شور و شوق رو دوست دارم، اینکه تا این‌وقت شب جماعت بیرون هستند نعمته. این شب‌ها شنیدن صدای طبل از نزدیک هم خوشه.

 

پ.ن: بهناز میم

       عنوان مطلب از شعری از موسوی گرمارودی گرفته شده با این مضمون: ستم، دشمنی زیباتر از تو ندارد

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥


پولانسکی هنوز حالش بد است

نویسنده جوان جایگزین نویسنده‌ی مرده‌ای شده است که قرار بود زندگی‌نامه‌ی نخست وزیر سابق انگلیس را بنویسد. خیلی سریع و بدون فکر مذاکره می‌کند و قرار داد می‌بندد و به جزیره‌ای که نخست وزیر ساکن است سفر می‌کند. در همین حین نخست وزیر متهم به تحویل چهار تروریست پاکستانی به سازمان سیا می‌شود که در جریان بازجویی یکی از آنها به قتل رسیده است. نخست وزیر جزیره را ترک می‌کند. نویسنده جوان به خاطر کنجکاوی ذاتی‌اش به کنار ساحل می‌رود تا از جزییات مرگ نویسنده‌ی قبلی خبر دار شود. در بین راه با پیرمردی صحبت می‌کند که باعث می‌شود شک خفیفش در مورد خودکشی نویسنده‌ی سابق به یقین تبدیل شود. شاید برای اولین بار می‌فهمد که وارد چه بازی خطرناکی شده است و جان خود را در خطر می بیند. به خانه‌ی ساحلی بر می‌گردد و به پیش‌نویس زندگی‌نامه که از نویسنده‌ی قبلی باقی مانده رجوع می‌کند با این امید که گره‌ی این جنایت را بگشاید غافل از اینکه آن پیشنویس، دروازه‌ی ورود به دنیای مهلک بزگتری است که پایانی ندارد جز تباهی.

این ابتدای داستان آخرین فیلم رومن پولانسکی به اسم روح‌نگار (Ghost Writer) است که بهار امسال اکران شد و به خاطر جنجال رسوایی اخیر پولانسکی در حاشیه قرار گرفت و کمتر دیده شد. روح‌نگار به کسی گفته می‌شود که به عنوان نویسنده در ازای دستمزد برای مشتری بنویسد و کتاب به اسم مشتری چاپ شود. پولانسکی با این فیلم به دوران اوج خودش برگشته است، دورانی که سه‌گانه‌ی آپارتمان (بچه رزمری، مستاجر و انزجار) و محله چینی‌ها را ساخت. فیلم یک تریلر سیاسی-جنایی جذاب است که ضرب‌آهنگ خوبی دارد و به مانند محله چینی‌ها از لایه‌های زیادی برخوردار است. اینکه تماشاگر همراه با شخصیت فیلم از ابتدا تا انتهای فیلم بازی می‌خورد و بین شخصیت‌ها هر لحظه به یک کدام‌شان شک می‌کند نشان می‌دهد که پولانسکی قواعد ژانر را به خوبی اجرا کرده است. فضای کلی فیلم بین هوای بارانی و باران مدام در نوسان است و اغلب آسمان را با رنگ تیره مشاهده می‌کنیم.

 موسیقی فیلم یکی از نقاط قوت فیلم است که به اندازه و هر جا که لازم بوده وارد عمل شده و به بهترین نحو به اثر گذاری بهتر فیلم منجر شده است. سکانس پایانی فیلم از آن صحنه‌های هیچکاکی است، جایی که قهرمان فیلم در بیرون از قاب قرار دارد و این باعث می‌شود تعلیق به حد نهایی خود برسد. بازی‌های بازیگران هم در بهترین حالت قرار دارند. چه از ایوان مک کرگور که نقش نویسنده جوان و قهرمان فیلم را بر عهده دارد و چه اولیویا ویلیامز که نقش همسر نخست‌وزیر را به عهده دارد. مک‌کرگور به خوبی نقش نویسنده‌ای کنجکاو و بی‌خبر از وحشی‌گری دنیای سیاست را بازی کرده است که مدام در تودرتوی مارپیج صفحه‌های پبش‌نویس کتاب گیج می‌خورد و هر روز با کشفی تازه به حادثه و آدم بعدی کشیده می‌شود. اما نکته‌ی جالب گروه بازیگران فیلم، بازیگر نقش نخست‌وزیر انگلیس است که پیرس برازنان بر عهده دارد و انصافن به خوبی این نقش را ایفا کرده است. پولانسکی با این انتخاب و البته به نحو عالی بازی گرفتن از برازنان، هوش، استعداد و استادی خودش را ثابت کرده است.

امسال هم فیلم جزیره شاتر اکران شد که آن هم به مانند روح‌نگار یک تریلر نفس‌گیر بود ولی با این تفاوت که در جزیره شاتر تدی دنیلز خود وارد بازی می‌شود و شخصن سرنوشتش را انتخاب می‌کند اما اینجا روح (همان نویسنده) بدون اختیار وارد بازی می‌شود و سرنوشتش را دیگران رقم می‌زنند. هر دو فیلم عالی هستند با این تفاوت که بازی بهتر دی‌کاپریو نسبت به مک‌گرگور، جزیره شاتر را یک سر و گردن بالاتر از روح‌نگار قرار می‌دهد.

پولانسکی هنوز هم همان طور فکر می‌کند که در گذشته فکر می‌کرده و نگاهش به دنیای امروز به تلخی و سیاهی گذشته است. به مانند فیلم محله چینی‌ها که در پایان شر پیروز می‌شود، این بار هم بدمن‌ها و  سازمانشان (سیا) برنده‌ی این بازی هستند. فیلم تلخی و گزندگی سه‌گانه‌اش را ندارد اما مگر می‌شود پولانسکی فیلمی بسازد که پایانش خوب تمام شود؟ به هر حال اگر طرفدار فیلم‌ها (شاهکارها) ی پولانسکی هستید این فیلم می‌تواند به خوبی خاطره‌ی خوش و لذت‌بخش تماشای محلی چینی‌ها را تجدید کند.

سکانس پایانی فیلم - استفاده از کلیشه اما نتیجه شاهکار


دیالوگ‌هایی از فیلم:
روح (همان نویسنده): پس ازدواجش با شما حتما خیلی حیاتی بوده. دانش شما و رابط‌هاتون با حزب
روت (همسر نخست‌وزیر): و من فکر می‌کردم برای بدنم با من ازدواج کرده
روح: تا حالا خواستید که یه سیاست‌مدار شایسته به اختیار خودتون باشید؟
روت: البته، شما نمی‌خواستید یه نویسنده شایسته باشید؟

روح: چیزی رو که من متوجه نمی‌شم اینه که چرا تو سن 22سالگی اون ناگهان یک فعال سیاسی می‌شه .منظورم اینه که این از کجا منشاء می‌گیره؟
روت: ازش نپرسیدی؟
روح: اون گفت به خاطر شما به حزب ملحق شده و توی بارون توی خونش ظاهر شدید. من می‌خواستم کل کتاب رو با اون شروع کنم
روت: و حالا شروع نکردی؟
روح: نه ، نمی‌تونم . حقیقت نداره
روت: نداره؟
روح: اون دو سال قبل از اینکه شما رو ببینه عضو حزب بوده. خب، خودتون هم می‌دونید نداره
روت: از کجا می‌دونی؟
روح: من یه کپی از اصل کارت عضویت حزبش رو دارم. مایک مک‌ارا (نویسنده‌ی قبلی که مرده) تو بایگانی پیدا کرده بودش
روت: مایک نمونه خوبی برای خراب کردن داستانی خوب با جستجوهای بیش از حده

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧


بیست سال پیش در چنین روزی...

به نظرتون عجیب نیست؟ اینکه برگردیم بگیم: "بیست سال پیش رفتم جایی"، یا "بیست سال بیش خونمون اینجا بود"، یا "بیست سالی ازش می‌گذره؟ " به نظر من که خیلی عجیبه و حتا می تونم بگم غیر قابل باور. چرا انقدر زود گذشت؟ فکرشم نمی‌کردم انقدر زود برسه اون روزی که راجع به دو دهه قبل صحبت کنم. همیشه کوچیک بودم و وقتی می شنیدم که یه نفر می‌گه بیست سال پیش کلی واسه خودم خوشحالی می‌کردم که من هنوز خیلی جا دارم تا برسم به اونجا. به اونجایی که برگردم و بگم: "اوووه بیست ساااال پیش... ".
 اما امروز که این عبارت رو شنیدم انگار یه دفعه چشمام رو باز کردم و به خودم اومدم، که ای دل غافل دیدی رسید اون روزی که ازش می ترسیدی؟ با اینکه سخت گذشته سالهایی از این بیست سال اما جدن زود گذشت.
حالا دیگه بیست سال پیش رو خوب یادمه. هشت سال و خورده‌ای داشتم و آرزوم این بود یه دوچرخه داشته باشم مثل دوچرخه‌ی پسر داییم. هر روز که از مدرسه بر می‌گشتم منتظر بودم در رو باز کنم و دوچرخه‌ام رو کنار موتور پدرم گوشه‌ی حیاط زیر سایه‌ی ایوان طبقه بالا ببینم. اما اینجوری صاحبش نشدم. یه روز توی تابستون، پدرم و داییم رفتن بازار و با یه دوچرخه برگشتن. دوچرخه شونزده بود و از دوچرخه علی هم بزرگتر بود و پاهام هم به زمین نمی رسید. قرمز بود. نوار بی رنگ گرفتم و کلش رو نوار پیچ کردم. یه زنگ تیز خریدم انداختم روش. ظهرها که همه می‌رفتند خونشون من تازه شروع خوش‌گذرونیم بود. دوچرخه رو می‌آوردم بیرون و تا ته کوچه می رفتم. از اینکه کوچه خلوته و کسی نیست احساس خوبی داشتم.
 بیست سال پیش هم از تابستون خوشم می‌اومد، نه به خاطر اینکه مدرسه‌ها تعطیل بود، اون موقع دلیلش رو نمی‌دونستم، اما حالا می دونم که چرا تابستون رو به زمستون ترجیح می‌دم، چون تابستون برام نماد سرزندگی‌ایه و البته زمستون نماد سیاهی و مرگ. کاش می‌شد مثل خرس‌ها زمستون رو خوابید و وقتی بهار تازه داره خودش رو نشون می‌ده بیدار شد. واسه همین ‌ِ که زمستون‌ها تعداد فیلم‌هایی که می بینم، کتاب‌هایی که می‌خونم، ساعت‌هایی که می نویسم می‌ره بالا، چون باید این فصل لعنتی رو یه جوری گذروند. اما تابستون به این چیزها نیاز نیست، یا می‌شه گفت کمتر نیازه، چون بای دیفالت تابستون انرژیم بیشتره، امیدم عمیق‌تره. حتا وقتی دارم شر شر عرق می‌ریزم و راجع به گرمای بیش از حد هوا با دوستم صحبت می‌کنم، در عین حال در داخل آواز می‌خونم و جشن گرفته‌ام.
حالا این‌ها چه ربطی به هم دارند؟ خب ربطش اینه که فکر می‌کنم تابستون عمرم داره تموم می‌شه، شاید اواسط مردادم، شایدم اوایل شهریور، انتظار اینکه همیشه تابستون باشه غیر منطقیه. درسته که همیشه بعد از یه زمستون سخت و سرد یه تابستون گرم و نرم می‌رسه، اما وقتی تابستون عمرت بگذره، زمستون ِ ابدی حتمی است.
باید یه دوچرخه بخرم، باید یه دوچرخه بخرم.

 

پ.ن:

- فیلم‌های مرتبط: توت‌فرنگی‌های وحشی، پاریس-تگزاس، سینما پارادیزو، مورد عجیب بنجامین باتن

- دیالوگ مرتبط: می‌دونی آقا؟ آدم بعضی چیزا هیچ‌وقت از ذهنش پاک نمیشه. خود من پنچاه سال پیش هنگام عبور از رودخونه یک دختر زیبا با لباس سفید رو در عرشه یک قایق دیدم که باد موهاش رو تکون می‌داد، هنوز که هنوزه بعضی وقت‌ها به اون دختر فکر می کنم.   
همشهری کین - اورسون ولز

- محسن جان نیم‌فاصله رو داری؟

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩


گذشته اما نگذشته

توی مترو دوستم رو دیدم، گفت داره ازدواج می‌کنه و داشت دنبال خونه می‌گشت. وقتی داشت از جاهایی که گشته و قیمت بالای اجاره خانه صحبت می‌کرد، یاد تابستان این سالها افتادم. سنت ِ این یه دهه این بوده که با گرم شدن هوا و رسیدن تابستان دنبال خونه‌ی جدید باشیم. هر سال صاحب خانه اجاره رو زیاد می‌کرد و ما می‌گشتیم دنبال جای جدید. همیشه برادرم و من بودیم که تیم تشکیل می‌دادیم –بعضی وقت‌ها هم با پدرم- و می‌گشتیم تا یه جایی پیدا کنیم که هم "کرایه‌اش پایین باشه" هم "محلش خوب باشه و برای رفت و آمد یه دختر جوون مناسب" و هم "به اندازه کافی بزرگ باشه و اتاق داشته باشه" هم "نزدیک به محل کارمون باشه و..." .
 به خودم اومدم دیدم داره می گه باباش خونه‌اش رو داره می‌کوبه و تا وقتی ساختش تموم بشه مجبوره مستاجر باشه. گفت توی این وضعیت باید کرایه خانه هم بدم. یاد هفت سال پیش افتادم که وقتی رفتم توی یکی از دفترهای املاک و راجع به خونه‌ی احتمالی سوال کردم، صاحب اونجا یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت برو با بزرگترت بیا. خیلی سعی کردم ناراحتیم رو بروز ندم و یه جواب خوبی به طرف بدم، اما هر چی سعی کردم نتونستم، توی چشم‌های ده دوازده نفری که زل زده بودند بهم نگاه کردم و سرم رو انداختم پایین و رفتم بیرون. فرداش یه خونه‌ی خوب پیدا کردیم، سه خوابه، بزرگ، توی یه محل خوب، با یه اجاره خوب.
 اما هنوزم که تابستان می‌شه استرس دارم که وای خدای من باز اسباب کشی، باز دنبال خونه گشتن، باز کرایه خانه. نگاه دوستم توی مترو شبیه اون مرد املاکی بود، از آسایش توی چشم‌هاش حالم بهم می‌خورد. امسال که توی این خونه موندیم و اسباب کشی‌ای نداشتیم، داشت اون نگاه یادم می‌رفت، اما این مردک ِ توی مترو تمام تابستان های سال‌های قبل رو برام زنده کرد.
به کل عوض شده بود، همین‌طور که با حلقه‌اش ور می‌رفت به اندام دخترایی که از کنارمون رد می‌شد نگاه می‌کرد و بهم چشمک می‌زد، وسطای حرفش هم یادش رفت که تا حالا داشت می‌نالید، شروع کردن راجع به ماشین آخرین مدلی که گرفته بود تعریف کردن، بعد یه چشمک دیگه زد و اعضای بین پاش رو جابجا کرد. داشتم دعا می‌کردم که شماره نگیره که برگشت گفت توی فیس بوک ادت می کنم. آخرش برگشت گفت از دیدنت خوشحال شدم، باز ببینیم همدیگه رو، من اما زل زدم توی چشم‌هاش و سعی کردم با نگاه بهش بفهمونم که من کاملن از دیدنش ناراحت شدم. اما فایده نکرد، نفهمید، خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.
 بعضی دوستی‌ها بهتره که توی گذشته بمونه، همون جا تموم بشه، خاطرش بمونه فقط. مثل بعضی خونه‌ها، دیگه نباید بهشون سر زد، نباید دوباره ملاقاتشون کرد، باید گذاشت اون خاطره همون گوشه‌ی ذهنت بمونه و به زندگی مسالمت آمیز باهاش ادامه داد.

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠


آرامش در حضور دیگران

برای کرگدن

دروغ گفتن راحت است، نقش بازی کردن هم. عریانی روح را به نمایش گذاشتن اما سخت است، خودت را بی تظاهر و ریا با دیگران سهیم کردن هم. می‌شود هر وقت لازم بود نقش بازی کرد، برای جلب توجه دیگران لبخند توخالی تحویل‌شون داد، اشک تمساح ریخت. سخت است خودت باشی و خودت بمانی.
کرگدن در یک کلمه: رود
کرگدن در یک جمله: خنکی خانه در بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی
دیالوگ مرتبط با کرگدن: تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو می‌خوای، پس دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیستم. (حمید هامون در هامون)
موزیک مرتبط با کرگدن: گنجشکک اشی مشی از فرهاد
دیالوگ مورد علاقه کرگدن: خونه‌مون... اینجا بود... اینجا پنج تا اتاق... دو تا باغچه و یه حوض بود... بزرگ نبود... اما بود. (سلطان در فیلم سلطان از مسعود کیمیایی)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠