Youth Without Youth
1. احساس میکنم تمام گذشتهام روی دوشم سنگینی میکنه، انگار که تمام روزها و ساعتها وزن دارند و هر لحظه که میگذره، این سنگینی بیشتر و بیشتر میشه. این احساس همیشه وجود داشته، هر وقت به گذشته فکر میکردم یه غمی وجودم رو پر میکرد، مهم نیست خاطراتی که بهشون فکر میکنم خوب هستند یا بد، یک سال ازشون گذشته یا یه دهه، مهم اینه که باعث میشه با تاسف بهشون فکر کنم،نه به خاطر اینکه چون رفتن دارم تصورمیکنم وقتم تلف شده و دارم با کشتن هر ثانیه به مرگم نزدیک میشم، که به خاطر اینکه فکر میکنم هر روزی که میگذره یه تکه از خودم رو جا میگذارم، تکه هایی که برگشتپذیر نیستند، مهم نیست که آدم خوبی خواهم شد یا بد، موفق میشم یا نه، مهم اینه که من ِده یا بیست سالهام یه جایی توی گذشته جا مونده و دیگه نمی تونم تجربهاش کنم.
2. امروز داشتیم با محسن راجع به گذشته و فرصت های ازدسترفته و بیستسالگیهامون صحبت می کردیم و شباهتهامون رو میشمردیم. به محسن گفتم 5 سال دیگه هم با حسرت به الانمون نگاه می کنیم.
3.
»Can I find, peace of mind
Barricades in time
Can I find, peace inside
And let love come save my life«
قسمتی از متن ترانهی زیر بود:
****
پ ن : عنوان مطلب اسم فیلمی از فرانسیس فورد کاپولا : جوانی بدون جوانی
نامی برای کوچه های قلبمان
به زمین افتاد
نه با آه
نه با فریادی
و نه در هیچ قابی
«دست ات برادر»
دستی که درب بهشت را باز می کرد و
نمی دانستم
آسفالت قرمز را
گریستیم
من و فرشته اش
از آرامش چشمان اش که تنبیه مان می کرد:
«نترسید»
ترسیدیم
غرقه در خون رفت و
نام اش را هم ندانستیم.
Don't Give In Without A Fight
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.
Pink Floyd - Hey you
ارنست همینگوی یه زمان نوشت دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن داره, من با قسمت دومش موافقم
( مونولوگ آخر فیلم هفت)
بعدالتحریر:
ترجمهی ترانهی پینکفلوید رو می تونید اینجا بخونید.
The Dark Side Of The Moon
بین همهی اتفاقات اخیر و عکسها و خبرای دردآور یه تصویره که بزرگتر از همه توی ذهنام حک شده و تمام اتفاقات اخیر رو با اون مقایسه می کنم و هر دفعه نتیجه می گیرم که هیچ تصویری پیدا نمیشه که به اندازه این تصویر روحات رو توی انزوا و جمع بخوره و به فنات بده. تصویر مردی که داشت از چند نفر کتک می خورد که تا دیدمش یادم افتاد قبلتر سر خیابون دیده بودمش،که عینک دودی زده بود و اصلن فکر نمی کردی آدمی باشه که به بقیه و حتا به هیچ چیزی اهمیت بده و اولین پیامی که برات داشت <غرور> بود، یا یه چیزی شبیه به <به من نگاه کنید>، اما حالا بعد از بیست سی ثانیه داشت کمکم گریه می کرد و به هقهق رسید و به ضجه نزدیک می شد که مردم هو کشیدن و باتومدارها حمله کردن و تصویرهای به یادماندنیه دیگهای خلق شد. تصورش هم نمی کردم که چنین تصویرهایی جایگزین تصویرهای ناراحتکنندهی شخصیام بشه و دیدن مستمر اونا توی یه دورهی فشردهی دو هفتهای باعث بشه مشکلات و دردهای خودم کوچیک جلوه کنه و شبها تا چشمام رو ببندم همین تصویرها هجوم بیارن و قبلاز خوابم رو هم مثل رویاهام کابوسی کنه.
اما مرد رو رها کردن و دوستانش اومدن و بلندش کردن و مرد که -با توجه به جثهاش- قدرت بلندشدن داشت بلند شد و با اینکه میتونست سرش رو بالا بگیره بالا نگرفت تا تصویر کامل بشه، نمی دونم زن مسنی که اومد و بوساش کرد رو دید یا نه، اما واقعه براش با آخرین باتوم تموم شده بود.
یه سکانس توی فیلم «نفوذی» ِ مایکل مان هست که راسل کرو و همسرش با آلپاچینو و کریستوفر پلامر نششته اند و صحبت می کنن که همسر راسل کرو وقتی می فهمه همسرش می خواد افشاگری کنه و جونش توی خطره با ناراحتی اونجا رو ترک می کنه و کرو هم دنبالش می ره، پلامر به آلپاچینو نگاه می کنه و می گه: «پس فکر کرده برای چی اومدند نیویورک؟ اینها دیگه چه جور آدمهایی هستن؟» که آلپاچینو برمیگرده میگه: «مردم عادی زیر فشار غیر عادی»
ما توی خونه واست دعا می کنیم
پسرک شلوارش رو کشید بالا و گفت: بابایی امروز فیناله, با تیم محله بالایی, میای تماشا؟
بابایی: اره میام,حتمن, مسابقه ی مهمیه, چند هفته است منتظرشیم نه؟ البته امروز چند جایی کار دارم اما میام, به اینم بستگی داره که مامانت خواهرت رو نگه داره یا بره سرکار, می دونی که اگه کار نکنه پول نداریم که هی واست کفش نو بخریم, اما نگران نباش من اگه نیمه ی اول نیام حتمن نیمه ی دوم رو می بینم, از اونجایی که مطمئنم که قهرمان می شید اگرم دیر کردم وقتی جام رو بگیری بالای سرت اونجام, مهمم همینه دیگه نه؟
پسر: آره بابایی نمی دونی, شاهین می گفت که باباش هم میاد, باباش همه ی بازی هاش رو اومده, با اینکه پیره اما همیشه میاد, بابایی طرفدار با تماشاگر چه فرقی داره؟
بابایی: هیچ فرقی ندارن بابایی, کی بهت گفته فرق دارن؟ طرفدار کسیه که تیم رو دوست داره و واسه برد و باختش ناراحت می شه و میاد توی استادیوم و تیمش رو تشویق می کنه و اگه پاش بیفته یه جوری کمک می کنه به تیم, هر کی هر جور از دستش بر بیاد, تماشاگر هم کسیه که می شینه خونه و مسابقه رو از تلویزیون می بینه, اونجا کلی داد و بیداد راه می ندازه, فریاد می زنه,فحش می ده, که این فحش خیلی مهمه, خلاصه اینکه جونش به تیم بسته است. می بینی هر دوشون تیم رو دوست دارن, همونطوری که گفتم فرقی ندارن.
پسر: آخه شاهین می گفت بابای تو فقط تماشاگره اما بابای من طرفداره, باباش گفته بازیکنا هستن که گل می زنن نه نویسنده های روزنامه دیواری.
بابایی: این حرف ها رو بریز دور, به مسابقه فکر کن, باید برای پیروزی تمرکز داشته باشی, اونجاست که همه چیز اتفاق می افته, می تونه آینده ات رو متحول کنه, پله ای باشه واسه موفقیت های بعدی, دری باشه که رو به یه دنیای دیگه باز بشه, سعی کن ذهن ات رو از هر چیز دیگه ای خالی کنی و به مسابقه فکر کنی, که هر کار بزرگی از یه فکر شروع شده, فکر کردن خیلی مهمه, زمین فوتبال میدون جنگه, هر کی خودش را و هدف اش رو بیشتر باور داشته باشه برنده می شه, خیلی مهمه که مسابقه رو به پایان برسونی, اگه بردی که من و مادرت و خواهرت بهت افتخار می کنیم و اگه برنده نشدی هم باز دوست داریم و بهت بابت تلاشی که داشتی افتخار می کنیم. مادرت عکس های مسابقه های قبلیت رو نگه داشته و می ده بهت که توی روزنامه دیواری مدرسه تون راجع به مسابقه تون و چیزایی که ازش یاد گرفتی بنویسی, شاید فقط تیمتون توی روز مسابقه توی زمین باشن اما روزنامه دیواری رو همه می خونند, من خودم یه چیزایی هم نوشتم و می دم بهت تا کارت راحت تر باشه, من عاشق روزنامه دیواری هستم.
پسر که تقریبن چیزی متوجه نشده و عادت به شنیدن همچین سخنرانی هایی داره به روی خودش نمیاره: بابایی یعنی چی خودم رو باور داشته باشم؟
بابایی : اااا.... یعنی....آها....یعنی همیشه توی همه ی مسابقه هات شرکت کنی وهیچ کدومشون رو از دست ندی
پسرترس اش رو مخفی می کنه : آخه بابایی از خونه تا زمین بازی خیلی راهه و من همیشه تنهایی خسته می شم تا اونجا برم
بابایی: به هدفت فکر کن پسرم, هدف
پسرکلافه شده اما بروز نمیده: هدفم اینه که ببریم, اما اگه یه گل هم بزنیم خوبه
بابایی: نه پسرم, همیشه هدف بزرگی داشته باش و به کم قانع نباش
پسرمی خواد فریاد بزنه اما منصرف می شه: قانع یعنی چی؟
بابایی: یعنی تا آخرین توان ات دست از هدف ات بر نداری و از رقیب و مشکلات نترسی
پسرکه دیگه خسته شده با تکان سر نشون میده که فهمیده و میگه: امروزم نمیای؟ مثل مسابقه های قبلی؟
بابایی: نه, بهت که گفتم,هیجان واسه قلبم خوب نیست, ما توی خونه واست دعا می کنیم و روی روزنامه دیواری کار می کنیم, من و مامانت و خواهرت,در ضمن تو تنها نیستی و خدا باهاته. خدا با آدمای با هدفه, اگرم باختین مطمئن باشه خدا یه روزی هم اونا رو می بازونه.
پسر سرش پر می شه از حرفای بابایی و ازش جدا می شه و می پیچه توی کوچه ی تاریک و خلوت و تنگی که به زمین مسابقه می رسه, احساس می کنه چیزای مهمی شنیده اما واقعن ازشون سر درنمیاره, به حرفای باباش راجع به رقیب و مسابقه فکر می کنه و نمی فهمه چرا باباش واسه تشویق هیچ وقت نمیاد, با هر قدم احساس می کنه دیوارها به سمت اش خم می شوند و می خواهند لهش کنند, طرفدارای تیم محله بالایی رو تصور می کنه که دور زمین جمع شدن, به تیم محله بالایی فکر می کنه, به داوری که از محله ی بالاییه, به ده نفر باقی مانده ای که همراه با او می خواهند بدون مربی و بازیکن ذخیره با همشون بجنگن, به خانواده اش, به مادرش که عکس های تکل های خشن رو برای روزنامه دیواری جمع می کنه, به خواهرش که هر چند سال یه بار برای تیمشون هورا می کشه و می ره تا چند سال دیگه, به حرفای باباش, به اینکه باباش هیچ وقت به هیچ استادیومی حتا برای تماشا نرفته اما همیشه ی خدا از مسابقه و تیم رقیب و هدف حرف می زنه,به نظرات باباش راجع به مسابقه که وقتی به بابای شاهین گفت, خوشش اومد و پرسید بابات چند سال فوتبال بازی کرده؟ و از جوابی که به سوال داده بود سرخ شده بود, به فحش هایی که باباش توی خونه میده, به تمام نظرات باباش که توی روزنامه دیواری می نویسه.
حالا دیگه پسرکی که می ترسه توی زمین مسابقه ایستاده.
***
اینا رو نه به خاطرخودم که برای دست وحید, برای پای علی نوشتم, برای سر دختری که شوکه شده بود و بغض اش نمی ترکید, برای خون های روی زمین, برای دوتا دختری که دست هم رو گرفته بودن و می لرزیدن و به همه دلداری می دادن, برای زنی که فقط بینی اش از چادر بیرون بود و زیر لب احتمالن آیت الکرسی می خوند و به کناری هاش فوت می کرد, برای هق هق ها, برای ضجه ها, برای اشک ها, برای صورت های بی رنگ وحشت زده, برای دست های که وقتی زمین می خوری به سوی ات دراز می شوند, برای دست هایی که وقتی توی کوچه بن بست گیر می کنی در خونه ها رو باز می کنند و .... نه برای کشته شده ها که برای زنده هایی که می ترسیدند, می لرزیدند, وحشت می کردند, جیغ می زدند و کتک می خوردند و شب به خونه هاشون می رفتند و صبح اول وقت دوباره توی زمین مسابقه بودند
من دوستی دارم...
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست میدارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست
مهدی اخوان ثالث
دره من چه سرسبز بود
اگه یه دزد پولتون رو بدزده و شما اون رو ازش پس بگیرید, آیا شما هم دزد محسوب می شید؟
Hitler: The Rise of Evil
***
عنوان مطلب اسم فیلمی از جان فورد